تفکر استراتژیک و رویکردهای آن

بازدیدها: ۴۲

تفکر استراتژیک (Strategic Thinking) به تحلیل فرصت‌ها و مشکلات از نگاهی جامع می‌پردازد و پیامدهای احتمالی کارهای شما را بر دیگران مدنظر قرار می‌‏دهد. متفکران استراتژیست تصویر آینده را ترسیم می‌کنند و رویکردی عملگرا به چالش‌ها و مسایل روزمره دارند. آنان این کار را طی فرایندی مستمر انجام می‌دهند و آن را یک اقدام نمی‌دانند. وقتی استراتژیک بیندیشید، بر فراز کارهای روزمره قرار می‌گیرید و محیط بزرگتری را که در آن کار می‌کنید، در نظر خواهید داشت. شما فرضیه‌های نحوه انجام کارها در شرکت و صنعت را به چالش می‌کشید. اطلاعات پیچیده و گاه مبهمی را جمع کرده و تحلیل می‌کنید. از نتایج حاصل از تحلیل‌ها، برای تعیین موضوع‌های اصلی و اقدام‌های مناسب بهره می‌برید. تشخیص اینکه، تفکر استراتژیک باید در هر دو سطح فردی و سازمانی مورد تاکید قرار گیرد، افراد به خصوص مدیران ارشد را قادر خواهد ساخت تا طیف وسیع‌تری از استراتژی‌های ممکن برای بهبود تفکر استراتژیک در سازمانشان را ترسیم کنند. در حالی که اگر مدیران ارشد، تفکر استراتژیک را فقط به صورت نوعی از سبک تفکر فردی در نظر بگیرند چنین حالت‌هایی رخ نمی‌دهد. سازمان‌هایی که در تاکید بر تفکر استراتژیک در دو سطح موفق باشند، یک قابلیت اصلی ایجاد خواهند کرد که تعامل و یادگیری سازمانی را در بین واحدهای تجاری استراتژیک و نواحی وظیفه‌ای تسهیل می‌کند. تقلید از این قابلیت اصلی برای رقیبان مشکل خواهد بود و این قابلیت، سازمان را در برابر تغییر انعطاف پذیرتر و سازگارتر می‌کند و به سازمان یاری می‌رساند تا در محیط متلاطم قرن بیست و یکم تداوم حیات یافته و موفق شود.

مدیریت استراتژیک (Strategic Management) ابزاری برای معرفی مفاهیم و رویکردهاست، ولی معرفی «تفکر استراتژیک» از طریق تعریف آن کاری کم اثر است که علت این امر در پیچیدگی مفهومی این رویکرد نهفته می‌باشد. تعاریف متعددی که برای تفکر استراتژیک ارائه شده هر یک به جنبه‌هایی از این رویکرد توجه داشته‌اند، هر چند هیچ یک تمامی ابعاد را در برنداشته است. در چنین شرایطی بهتر است برای معرفی به جای تعاریف، به ماهیت و ویژگی‌های تفکر استراتژیک پرداخته و بدین ترتیب تلاش شود تا نمای صحیحی از این رویکرد تصویر گردد. تفکر استراتژیک به تحلیل فرصت‌ها و مشکلات از نگاهی جامع می‌پردازد و پیامدهای احتمالی کارهای شما را بر دیگران مدنظر قرار می‌‏دهد. متفکران استراتژیست تصویر آینده را ترسیم می‌کنند و رویکردی عملگرا به چالش‌ها و مسایل روزمره دارند. آنان این کار را طی فرایندی مستمر انجام می‌دهند و آن را یک اقدام نمی‌دانند. شما مثل سایر مدیران پیوسته با موقعیت‌های دشوار، مشکلات و یا تصمیم‌های چالشی مواجه هستید. وظیفه شما انجام بهتر کارها تا حد توان با استفاده از اطلاعات در دسترس است. در دنیای ایده آل، شما به تمام اطلاعات مورد نیازتان برای غلبه بر چالش‌ها دسترسی دارید. اما بی تردید در دنیای واقعی تنها بخشی از اطلاعات در اختیار شماست و چون شما در بخشی از سازمان کار می‌کنید، اطلاعات محدودی از نیروهای بیرون از حوزه نفوذ خود دارید.

فکر استراتژیک به شما کمک می‌کند تا بر این محدودیت‌ها غلبه کنید. وقتی استراتژیک بیندیشید، بر فراز کارهای روزمره قرار می‌گیرید و محیط بزرگتری را که درآن کار می‌کنید، در نظر خواهید داشت. شما فرضیه‌های نحوه انجام کارها در شرکت و صنعت را به چالش می‌کشید. اطلاعات پیچیده و گاه مبهمی را جمع کرده و تحلیل می‌کنید. از نتایج حاصل از تحلیل‌ها، برای تعیین موضوع‌های اصلی و اقدام‌های مناسب بهره می‌برید.

تمام کارهای بالا با این دید دنبال می‌شوند که به بهترین نتایج ممکن برای کسب و کار دست بیاید. تفکر استراتژیک عبارتست از: تحلیل فـرصت‌ها و مشکلات با نگـاهی وسیع و فهم تـاثیر بالقوه‌ای که اعمال و اقدام‌ها می‌تواند بر یکدیگر داشته باشد. متفکران استراتژیک آنچه که می‌توانند باشد را به تصویر می‌کشند و نگاهی جامع به چالش‌ها و موضوعات روزمره دارند.

شما به عنوان کسی که هدفی دارد، دائم با شرایط پیچیده، مسائل مشکل و تصمیم‌های چالش برانگیز روبرو هستید. هرچه هدف شما بزرگتر، مسائلتان هم بزرگتر خـواهد بود. شما بـاید بـا اطلاعاتی که دارید به بهترین شکل ممکن، این مـوقعیت‌ها را اداره کنید. در یک دنیای ایده ال، شما به همه اطلاعاتی که برای راهبرد این مسائل دارید دسترسی دارید. اما در واقع شما اطلاعات محدودی برای انجام کارهایتان دارید. همچنین با توجه به موقعیت و جایگاه اجتماعی‌تان، دید شما هم محدود است و نمی‌توانید از تمام جنبه‌ها به مسائل نگاه کنید.

تفکر استراتژیک به شما کمک می‌کند که به این محدودیت‌ها غلبه کنید. هنگامی که شما به صورت استراتژیک می‌اندیشید، شما نگاه‌تان را از کارهای روزمره بلند کرده و حوزه توجه‌تان را از آنچه که به آن مشغول هستید فراتر برده و آن را افزایش می‌دهید. در این حالت شما در مورد نحوه انجام امور و کارها به طرح سوالات راهبردی‌تر دست می‌زنید و فرضیات را به چالش می‌گیرید. شما اطلاعات پیچیده و بعضاً مبهم را گردآوری کرده و آن را تحلیل می‌کنید و این بینش حاصل شده را برای انتخاب درست و صحیح پاره‌ای از اقدامات، مورد استفاده قرار می‌دهید.

علاوه بر این، شما تمام این کارها را انجام می‌دهید در حالی که یک چشم به ایجاد نتایج بهتر و استفاده موثرتر از فرصت‌ها دارید. در تفکر استراتژیک مهم است که نگاه شما بلند مدت باشد. یعنی آنچه که می‌خواهید در آینده برای‌تان رخ دهد را از اکنون تعیین کرده باشید. این موضوع می‌طلبد که همواره رو به جلو نگاه کرده و برای خود اهدافی را معین کنید. افراد از همان ابتدای راهشان، اهداف بلند مدت خود را تعیین می‌کنند.

رویکرد برنامه ریزی استراتژیک و تفکر استراتژیک:

این دو رویکرد (برنامه ریزی و تفکر استراتژیک) به دو انتهای طیف مکاتب ده‌گانه استراتژی مربوط می‌باشد که در محیط قابل شناخت و «طرح ریزی» تعلق دارند. برنامه‌ریزی استراتژیک جزو مکتب تعریف می‌شود که برای «یادگیری» قابل پیش بینی اثر بخش است و تفکر استراتژیک با مکتب در محیط «تفکر استراتژیک» محیط غیرقابل درک و پیش بینی مناسب است. بدین ترتیب سازمان شمرده می‌شود. آدریان اسلوتسکی (A. Slywotsky) در کتاب خود با عنوان بسیاری از اوقات، یک شرکت تازه وارد و کوچک با یک استراتژی نوآورانه و قوی، همه منافع یک مهارت حیاتی مدیریت در هزاره جدید «تفکر استراتژیک» یک صنعت را از آن خود می سازد.

تفکر استراتژیک مدیر را قادر می‌سازد تا بفهمد چه عواملی در دستیابی به اهداف مورد نظر موثر هستند و کدامیک موثر نیستند و چرا، و چگونه عوامل موثر برای مشتری ارزش می‌آفرینند؟ این بصیرت نسبت به عوامل تاثیرگذار در خلق ارزش، قدرت تشخیص ایجاد می‌کند. بدون این تشخیص، صرف منابع (مادی و غیرمادی) سازمان برای دستیابی به موفقیت بی حاصل خواهد بود.

کن ایچی اومی (Kenichi Omae) درکتاب معتبر خود با عنوان «تفکر یک استراتژیست» می‌گوید: اگر موضوعات اساسی را تشخیص ندهید، هرقدر به خود و کارمندانتان فشار روحی و فیزیکی وارد کنید، سرانجام نتیجه‌ای جز سردرگمی و شکست حاصل نخواهد شد. جف بزوس (Jeff Bezos) بنیانگذار شرکت آمازون هنگامی که در سال ۱۹۹۵ قابلیت فروش کتاب بر روی شبکه اینترنت را کشف و آن را تبدیل به یک کسب و کار کرد، تشخیص داد که توزیع کتاب بر روی شبکه اینترنت نه تنها هزینه‌ها را کاهش می‌دهد، بلکه قابلیت‌هایی برای مشتری می‌آفریند که به هیچ وجه با نظام توزیع سنتی قابل تامین نیست (خلق ارزش برای مشتری). امروز این شرکت با عمر کوتاه خود به ۳ میلیارد دلار دست یافته است که این رقم در مقایسه با فروش سالیانه‌ای بیش از ۱۰/۷ میلیارد دلاری شرکت بزرگی همچون جان وایلی با ۲۰۰ سال سابقه فعالیت در این زمینه، ارزشمندی بصیرت نسبت به عوامل ارزش آفرین بازار را نشان می‌دهد. تفکر استراتژیک ازطریق تشخیص و تقویت فعالیت‌هایی که ارزش‌های منحصر به فردی برای مشتری ایجاد می‌کنند، مزیت رقابتی می‌آفریند. این کار ازطریق فهم قواعد بازار و پاسخگویی خلاقانه به آن انجام می‌شود و این امر در محیط ناپایدار و متحول کسب و کار، که یک رویکرد بی نظیر است، ظاهر می‌شود. این قواعد مدل ذهنی خاصی را «ساده و عمیق» در قالب قواعد ایجاد کرده و مبنای تصمیم گیری‌های روزانه تا جهت گیری کلی سازمان خواهد بود. تفکر استراتژیک برای سازمان و ذینفعان آن انگیزه و تعهد ایجاد می‌کند. این انگیزه و تعهد ازطریق قدرتی به وجود می‌آید که در حقیقت ساده و درعین حال جذاب است.

هنری مینتزبرگ (Henry Mintzberg) تفکر استراتژیک را یک نمای یکپارچه از کسب و کار در ذهن می‌داند. گری هامل (Gary Hamel) آن را معماری هنرمندانه استراتژی برمبنای خلاقیت و فهم کسب و کار توصیف می‌کند. رالف استیسی (Ralf Stacy) آن را طرح ریزی برمبنای یادگیری می‌شناسد. هریک از این تعابیر نمایی از این رویکرد را ارائه می‌کنند، بدون آنکه هیچ یک مدعی بیان تمامی این رویکرد باشند. هامل و پراهالاد تفکر استراتژیک را شیوه خاصی برای اندیشیدن می‌دانند که می‌توان آن را مهارت معماری استراتژی دانست. مینتز برگ تفکر استراتژیک را مبنایی برای خلق استراتژی قاعده شکن – کاری که فرایندهای برنامه ریزی قادر به انجام آن نیستند – ذکر می‌کند. تفکر استراتژیک را می‌توان به عنوان مبنایی برای خلق استراتژی‌های نو دانست که قادر است قواعد رقابت را تغییر دهد و چشم اندازی کاملا متفاوت از وضع موجود را ارایه دهد. خانم جین لیدکا (Jeanne Liedtka) برنامه ریزی استراتژیک را برای پیاده سازی استراتژی‌های خلق شده از طریق تفکر استراتژیک و همچنین تسهیل تفکر استراتژیک می‌داند و برنامه ریزی تسهیل روند کاری و پیاده سازی نتایج آن را بر عهده دارد.

تفکر استراتژیک و برنامه ریزی استراتژیک دو مفهوم جدا از هم هستند و برنامه ریزی استراتژیک فرایندی است که بعد از تفکر استراتژیک اتفاق می‌افتد. تفکر استراتژیک خود را در دو سطح متفاوت نمایان می‌سازد: سطح فردی و سطح سازمانی. این رویکرد تمرکز خرد بر افراد و گروه‌ها را با تمرکز کلان بر سازمان‌ها و زمینه آنها ادغام می‌کند. به عبارت دیگر، این رویکرد، اثر ویژگی‌ها و اقدامات فردی بر زمینه سازمانی و برعکس اثر زمینه سازمانی بر تفکر و رفتار فردی را نشان می‌دهد. همان طور که چاتمن (۱۹۹۸) استدلال می‌کند که: وقتی ما به رفتار افراد در سازمان‌ها می‌نگریم درواقع دو پدیده را می‌بینیم: خود فرد و فرد به عنوان نماینده مجموعه سازمانی … بنابراین، فرد نه تنها از طرف سازمان فعالیت می‌کند بلکه وقتی ارزش‌ها، اعتقادات و اهداف مجموعه را به همراه دارد، به عنوان خود سازمان عمل می‌کند. بنابراین، درک تفکر استراتژیک مستلزم یک رویکرد دو وجهی است که هم ویژگی‌های یک فرد با تفکر استراتژیک را بررسی کند و هم پویایی‌ها و فرایندهایی را که در داخل زمینه سازمانی محل فعالیت فرد اتفاق می‌افتند.

تفکر استراتژیک در سطح سازمانی

سطح سازمانی، زمینه‌ای را فراهم می‌کند که در آن بتوان از تفکر استراتژیک فردی برخوردار بود. سازمان‌ها نیازمند ایجاد ساختارها، فرایندها و سیستم‌هایی هستند که:

  • گفتگوی استراتژیک مستمری بین تیم مدیریت ارشد به وجود آورند؛
  • از مزیت نبــوغ و خلاقیت تمام کارکنان بهره برداری کنند.

گفتمان استراتژیک یعنی تفکر استراتژیک مستلزم زمانی برای انعکـــــاس و اکتشاف است. همان طور که هانفورد (Hanford) اشاره کرده است: در سطح استراتژیک به طور قطع می‌توان گفت که سرعت زیاد به معنی استراتژیک نبودن است. برای مثال، جداول زمانی بسیار کوتاه برای تفکر در زمینه مباحث و فرصت‌های کلیدی یا برای یادگیری چیزی جدید یا برای تغییر و شفاف سازی نقش‌های سازمانی، نمونه‌هایی از امورعجولانه هستند که ما را از استراتژیک بودن و تفکر استراتژیک دور می‌کنند. باید توجه داشت که همه این چالش‌های استراتژیک زمان می‌برند. فوریت زمانی در این موارد غیرمولد تلقی می‌شود. حذف عارضه همیشگی ما وقت نداریم، پیش نیاز مهمی برای تفکر استراتژیک به شمار می‌رود. سازمان‌ها باید به طور مرتب زمان و مکان کافی دراختیار مدیران ارشد خود بگذارند تا آنها بتوانند در گفتمان‌های مربوط به مباحث، بینش‌ها و ایده‌های استراتژیک شرکت فعالیت داشته باشند. تفکر استراتژیک مستلزم این است که تیم‌های مدیریت ارشد یاد بگیرند که چگونه موارد پیچیده و متناقض را ازطریق گفتگو با همدیگر کشف کنند. گفتگوی استراتژیک جمعی – اگر به صورت سازنده انجام شود – از مزیت پتانسیل هم افزای چندین مغز به جای یک مغز برخوردار خواهد شد. این نوع گفتمان فراتر از درک و فهم یک نفر بوده و اعضای تیم را قادر می‌سازد تا درک عمیق تری از پیچیدگی سازمانی به دست آورند و نیز آنها را به بینش و شفافیت جدیدی هدایت می‌کند که به صورت فردی قابل دسترس نیستند. همان طـور که ایسن هارت (Isen Hart) استدلال کرده است: چنین تماسی (گفتگو)، مدیران را مجبور می‌کند تا استدلال‌های اثربخش‌تر و شفاف‌تری ارائه کرده و به راحتی آنها را به دیگران انتقال دهند. در این صورت، مدیران نه تنها ازطریق این فرایند دیدگاه خود را فرا گرفته و شکل می‌دهند، بلکه از دیدگاه‌های دیگران نیز با خبر می‌شوند. از این طریق، تعامل بین مدیران یک فرایند اکتشاف اجتماعی ایجاد می‌کند که در آن ارتباطات مستمر، یک درک بسیــار عمقی و واقع گرایانه‌ای را از اطلاعات و ترجیحات کلیدی به وجود می‌آورد. اعضای فردی تیم مدیران باید واقعاً خواهان بهره مندی از مزایای گفتمان استراتژیک بوده و به طورجدی آماده شنیدن صحبت‌های دیگران باشند.

تجزیه وتحلیل نشان داده است که اعضای فردی، به‌ویژه مدیران عالی، باید دارای درکی کلی از سازمان و محیط آن باشند، آنها باید خلاق بوده و دارای چشم اندازی برای آینده سازمان باشند. این امر دو سوال عمده را ایجاد می کند:

۱- آیا سازمان‌ها باید مدیران ارشد را در زمان استخدام براساس تفکر استراتژیک انتخاب کنند؟

۲- آیا آموزش می‌تواند توانایی تفکر استراتژیک مدیران ارشد را افزایش دهد؟

پاسخ سوال اول به طور قطع بلی است. سازمان‌ها باید فرایند ارزیابی و انتخابی طراحی کنند که بیشتر بر توانایی تفکر استراتژیک متقاضیان و میزان تطبیق پذیری آنها با تغییر تمرکز کرده و کمتر بر معیارهای انتخاب سنتی مانند عملکرد گذشته تاکید کند. همان طور که وارن بنیس (Warren Bennis) اشاره کرده است: باوجود تغییرات سریع که در ابعاد جمعیتی، جغرافیای سیاسی و جهانی اتفاق می‌افتد، اگر فکر کنید که می‌توانید فعالیت خود در ۱۰ سال آینده را با همان روش‌های ۱۰ سال گذشته اداره کنید، دیوانه هستید.

پاسخ به این سوال که آیا آموزش می‌تواند توانایی تفکر استراتژیک مدیران ارشد را افزایش دهد یا خیر، به خاطر فقدان تحقیق در این زمینه مشکل است. واضح است که در زمینه مطالعه ناچیز درباره تفکر استراتژیک، تحقیق زیادی موردنیاز است. این عبارت در بحث اخیر جمعی از متخصصان در ایالت متحده، مورد تاکید و حمایت قرار گرفت. این جمع، تحقیق در زمینه تفکر استراتژیک را یکی از ۱۰ بحث مهم و حیاتی تحقیقات آینده مدیریت شناختند.

فقط انتخاب افرادی با توانایی تفکر استراتژیک زیاد یا ارائه آموزش در این زمینه برای ایجاد اطمینان از پیدایش تفکر استراتژیک در سازمان کافی نیستند. همان طور که قبلاً اشاره شد، سازمان‌ها باید ساختارها، فرایندها و سیستم‌هایی ایجاد کنند که افزاینده گفتمان مستمر استراتژیک بین تیم مدیریت ارشد بوده و زمینه ساز بهره‌گیری از مزیت نبوغ و خلاقیت کارکنان باشد.

این امر مستلزم این است که شرکت نسبت به نوآوری و تغییر و به کارگیری تمام افراد سازمان در فرایند توسعه استراتژیک متعهد باشد. همان طور که در بالا بحث شد، مجمع تفکر استراتژیک، یکی از ابزارهای دستیابی به ورودی جدید از اعضای سازمان است. چالش مدیران ارشد، ادغام اطلاعات و ایده‌های ارائه شده توسط مجمع تفکر استراتژیک در فرایندهای تفکر استراتژیک خود و استفاده از آن در تصمیم گیری استراتژیک‌شان است.

بدین ترتیب، ابعاد تحلیلی و عقلایی استراتژی با ابعاد خلاقانه و هنری آن پیوند می‌خورد و یک رویکرد قوی مدیریتی حاصل می‌گردد. تیم اوشاناسی (T.O’Shannassy) این تلفیق را یک فرایند دیالتیک ذهنی بین تفکر واگرا و همگرا می‌داند. وی می‌گوید: «درعین خلاق بودن باید خلاقیت را در دنیای واقعی پیاده کرد و درعین بهره‌گیری از قدرت سنتز می‌بایستی از قدرت تحلیل نیز استفاده کرد و بکارگیری پی درپی تفکر و برنامه‌ریزی استراتژیک راه دستیابی به استراتژی‌های بدیع و خلاقـــانه درعمل است». این شیوه نگرش می‌تواند یک چارچوب اصولی برای پیوند نظریات کلاسیک و نوین استراتژی را فراهم سازد و الگویی برای مفهوم یکپارچه استراتژی باشد.


نویسنده: سعید دهقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *